درباره من

عکس من
تهران, Iran
با سلام؛ این وبلاگ برای آرشیو نوشته هایم است. به عبارت یک بک آب به حساب می اید.بنا براین خیلی دیر به اینجا سر میزنم در صورت که با نویسنده کار ضروری دارید، لطفا" به این http://hydari44.blogfa.com/ وبلاگ بیاید و یابا این ایمیل تماس بگیرد hydarie@yahoo.comبا تشکر

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

عاشورا در غربت

عجب حکایت غم انگیزی دارد این "حجرت" همه چیزی آن خاص است، از زندگی معمولی بگیر تا غم وشادی، همش بوی غربت میدهد. ماهزاره های مهاجر که از بدی روزگار ویا از خوبی آن شیعه دوازده امامی هم هستیم وبیشترین مهاجرین مقیم ایران را هم تشکیل میدهیم. در ایران افغانی یعنی هزاره، وهزاره یعنی شیعه. این مطلب را بعد از ۳۰ سال دیگر تقریبا"همه ایرانی ها میدانند ومیشناسند.

در ایام عزاداری ماه محرم(مخصوصا" دهه اول آن) در مناطقی که مهاجرین افغانی ساکن هستند، در هر کوچه وخیابان که گذر کنی یک تابلوی به این عنوان میبینی:

رنگ رفتگی وکهنگی بعضی از این تابلو ها نشان از قدمت وسابقه آنها دارد، یعنی اینکه این تابلو ها گرمی وسردی زیادی را چشیده وسالهای سال در ایام محرم وعزاداری امام حسین (ع) مدت چند روز سر درب منزل ویا ساختمان های نوساز ویا انباری های قدیمی وبلا استفاده ویا روی چادر های سیار نصب شده است، و نسیم ملایم بهار، گرمای تابستان، بادهای تند پائیز وسرمای زمستان را تحمل نموده ونشانه ی است از دلهای که به یاد حسین وبه عشق حسین(ع) میتپد وخواهد تپید.
در شهر محل زندگی ما از همان اوایل سالهای حضور مهاجرین مردم در ایام محرم به عزاداری ونوحه سرای میپرداختند.
در همین شهر کوچک محل زندگی من، بیش از ۳۰ هیئت مذهبی کوچک وبزرگ مهاجر افغانی درقالب عزاداران امام حسین (ع) در ایام محرم جدا گانه، به صورت قومی وفامیلی اقامه عزا میکنند.
از دوسال قبل وبنا بر اقتضای زمان مجمع قاریان وحافظان مهاجرین افغانی (مقیم شهر قرچک) به مدیر مسئولی برادر عزیز ما آقای کریمی وهمکاران محترم شان فعالیت های مثبت را آغاز نموده اند که بحمدالله خیلی خوب وقابل توجه بوده.
در دوسال گذشته این دوستان با زحمات زیاد توانسته بودند در بعداز ظهر روز تاسوعا(نهم محرم) با گرد آوری تعداد زیادی از هیئت های مذهبی مهاجر افغانی در محل برگزاری نماز جمعه شهر قرچک(مصلی مسجد جامع) برنامه عزاداری وسینه زنی برگزار کنند، که به کمک خداوند وهمکاری دوستان عزیز این برنامه در دوسال گذشته باموفقیت انجام شده بود. به همین خاطر آقای کریمی ودوستانش از حدودا" شیش ماه قبل تصمیم گرفتند، که امسال برنامه عزاداری در محل نماز جمعه(مصلی مسجد جامع )برگزار شود.
این دوستان با گردآوری تعداد از هیئت های مذهبی(وتشکیل هیئت امنا) از بین ریش سفیدان هیئت های مذهبی مهاجر، وبا تلاش شبانه روزی شیش ماهه وگذشتن از لایه های برکراسی اداری ایران، بلاَ خره در دقیقه نود یعنی در تاریخ۲۵آذر ماه توانستند مجوز اقامه عزاداری امام حسین (ع) را، از امام جمعه محترم شهر قرچک،بخشداری،ونیروی انتظامی شهر قرچک سازمان تبلیغات وفرمانداری شهرستان ورامین دریافت کنند.
قابل عرض است که این مختصر اِشاره ی بود از روند فعالیت شیش ماهه اقای کریمی ودوستان محترم شان. حتما" دوستان که در ایران مقیم هستند میدانند که گرفتن مجوز هر نوع فعالیت(فرهنگی) از اداره های ایران برای یک مهاجر افغانی واقعا" صبر ایوب میخواهد. واین تلاش آقای کریمی همکاران محترم شان درجای خود قابل تقدیر است. خداوند توفقیق شان دهد.
شروع برنامه ها:
برنامه عزاداری امام حسین(ع)به مدت ۱۱شب هرشب از ساعت۸:۳۰ دقیقه الی۱۱شب برگزار شد.
در ابتدای برنامه ها به مدت ۱۵ دقیقه شاهد قرائت قرآن کریم باصدای گرم یکی ازاعضای مجمع قاریان وحافظان بودیم، وبعد از آن به مدت ۴۵ دقیقه: توسط روحانی محترم برنامه سخنرانی وروضه خوانی داشتیم، ودر ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه هم برنامه سینه زنی وزنجیر زنی آغاز وتا ساعت ۱۱ شب ادامه داشت.


نکات مثبت:
۱- مدریت خوب وبرنامه ریزی دقیق.
۲- دعوت روحانیون مهمان(در طول شب های عزاداری) توسط هیئت امنا.
۲- مسئولیت پزیری تک تک اعضا و وقت شناسی در هنگام حضور در مراسم.
۳- فعالیت شبانه روزی هیئت امنا .
۴- ایجاد نظم انظباط توسط کادر انتظامات با سر پرستی آقای خاوری.
۵- رعایت نظافت توسط تمامی شرکت کنندگان.
۶- برنامه اجرای نظافت بعد از اتمام برنامه عزاداری.
۷- جمع آوری نذورات وصدور قبض(رسید).
نکات منفی:
۱- سخنران مجلس(خیلی ضعیف).
۲- تعدا نفرات انتظامات بیش از حد نیاز.
۳- سردرگمی وبلاتکلیفی بعضی مسئولین اجرای(به علت نداشتن تجربه کافی)
۴- در دسترس نبودن روحانی مجلس برای رفع نیاز های شرعی.
۵- راحت نبودن، خیلی رسمی وخشک بودن(مانند چب قورت داده ها) لبخند های زورکی انتظامات.
سخنرانان مهمان:
اوج عزاداری ما در روز تاسوعا( نهم محرم) بود.


در این روز روحانی محترمی بنام آقای ناطقی مهمان ما بود که در بین دیگر مدعوین سر آمد تربود!چرا؟ عرض میکنم:
ایشان در طول سخنرانی یک ساعته خود از تغییرات در لحن گفتار جناب ربانی و استاد سیاف شروع کردند وبه آلمان وسفارت ایران در کابل ومجمع تقرب بین مذاهب رفتند ودر آخر هم برای جناب کرزای دعا کردند وهم برای سلامتی ایت الله خامنه ای ودرباره ی موفقیت دانشجویان ومحصلین افغانی گفتند گفتند تا اینکه این طور نتیجه گرفتندکه:
ما هرچی موفقیت در طول هشت سال در افغانستان کسپ کردیم مرهون ائمه اطهار ومخصوصا" خون شهدای کربلا هستیم. (موضوع سخنرانی تمام روحانیون) البته ما که به خاندان اهلبیت اعتقاد داریم وشکی هم نداریم. اما پرسش که مطرح میشود این است که اگر همین روز ها کا کا سیاه ما سر عقل بیاید وبخواهد نیروهای خود را از افغانستان خارج کند آنو قت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ مردم تمام حرف های را که میشنوند فراموش نمیکنند مخصوصا" اگر از زبان یک عالم دینی ودر روز های محرم شنیده باشند.(مگر اینکه خود سخنران چنین عقیده داشته باشد) به هر حال به نظر من مسئول قرار دادن ائمه اطهار کار اشتباهی است که ضایعه آن در دراز مدت قابل جبران نخواهد بود.

مداحان اهلبیت:
مداحان اهلبیت هم در حد بضاعت خود خوب بودند اما میشود بهتر ازین بود. کمی سعی وتلاش لازم است.


گل سر سبد مجلس عزاداری ماه عبدالرحیم جعفری بود.
صدای گرم او دربعد از ظهر تاسو عا هنوزم در گوشم میپیچد که میخواند:
نه دستی به تن، نه مشکی به دوش/ حسین جان مرا سوی طفلان مبر !





















هاشیه ها:


۱- درخواست خیلی زیاد(دعا) برای شفای بیماران
۲- درخواست مداحی توسط اشخاص متفرقه.
۳- فیلمبرداری با موبایل توسط عزاداران که گاهی وقتها باعث بی نظمی میشد.
۴- بحث(قدیمی) هیئت من وهیئت تو در بین بعضی مسئولین اجرای.!!!
۵- استرس خیلی زیاد هنگام توضیع ۱۸۰۰ بسته غذا در ظرف های یکبار مصرف در بین عزاداران در روز عاشورا هم جالب بود،وجالبتر هم این بود که به هر نفر عزادار یک بسته غذا بیشتر ندادیم وخود ما مسئولین هر کدام چند بسته برداشتیم وبه منزل بردیم.!

به شوخی به دوستان دیگر گفتم ما نمونه از مسئولین اجرای از صدر اسلام تاکنون هستیم اگر آنها از ما بهتر میبود وضعیت مسلمانان خیلی بهتر از حالا بود.!!!

6- اما بشنوید از یک روحانی که میگفت: آفای کریمی با این کار خود به روحانیون ضرر میزند! چون اگر هیئت ها پراکنده باشندآخوند های زیادی از قم دعوت میشوند واگر همه یک جا جمع شوند آنوقت یک روحانی بیشتر لازم ندارند






۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

قسمت سوم: دانش آموزان.


۳۰سال از مهاجرت افغانها در ایران سپری میشود. بعد از گذشت ۳۰سال زندگی در ایران هم اکنون سئوالی در ذهن خیلی عظیمی از نویسندگان، پژهشگران، واندیشمندان خلق شده است، که آیا مهاجرت وزندگی حداقل یک میلیون افغانی که به اصطلاح مجوز اقامت داشته وبه طوری قانونی در ایران ساکن هستند.
آیا ایران، برای این عده از مهاجرین سراب بوده یا مدینه فاضله؟
متاسفانه برای پاسخ این سئوال نمیتوان منبع مفید وقابل اعتمادی یافت! بنا براین نگارنده بالاجبار به حافظه وتجربیات ۲۰ ساله زندگی در ایران مراجعه نموده وسلسله نوشتاری در چند(( قسمت)) را تقدیم خوانندگان عزیز مینماید.
لازم به ذکر است که هدف از تحریر این نوشتار انتقاد نیست( زیرا انتقاد از وضعیت مهاجرین در ایران مانند مثالی کوبیدن آب در هاون است) بلکه صرفا" یک اطلاع رسانی از تجریبیات زندگی در ایران است که فقط از چشم این حقیر دیده وبا قلمم تحریر شده، بنا بر این قضاوت آن را به شما خوانند گرامی واگذار نموده ومنتظر نظرات وانتقادات شما هستم.
در این نوشتار زندگی قشر های مختلف جامعه از جمله:فارغ التحصیلان، دانشجویان، روحانیون، دانش اموزان، کسبه، وطبقه(عام) کارگری که هر کدام در قسمت های جداگانه بررسی و تقدیم شما خواهد شد. انشا الله
قسمت سوم: دانش آموزان.


وقتیکه صحبت از دانش آموزان مهاجر افغانی که دارای کارت های شنا سای هستند، به میان می آید، این یعنی اینکه این قشر از مهاجرین متولد ایران هستند ودر ایران به دنیا آمده وهمین جازندگی نموده وبه مدرسه رفته اند.
دانش آموزان مهاجر افغان را میتوان به چهارگروه تقسیم کرد.
۱- قبل از مدرسه( کودکان)
۲- ابتدای.
۳- راهنمای.
۴- دبیرستان.
قبل از مدرسه: کودکان مهاحر افغان زمان که زبان به سخن گفتن باز میکنند وتا سن ۶ سالگی که باید به پیش دبستانی بروند، اصلا" حاضر نیستند قبول کنند که افغانی واز یک کشور بیگانه هستند.! البته این طبیعی است، برای اینکه ذهن کوچکشان یاری نمیکند تا معنی کشور خود وبیگانه را درک کنند، وآنچه را که در تلویزیون میبینند قبول میکنند. به همین خاطر هر زمان که از آنها سئوال کنی از کجا هستی؟ واهل کدام کشوری؟ به راحتی میگویند: ایرانی!
ابتدای: ورود یک دانش آموز مهاجر افغانی به مدرسه، مساوی است با تغییر صد در صدی دنیای اطراف او. یک دانش آموز مهاجر از ابتدای ورود به مدرسه دیگر یک افغانی خالص خواهد بود، چه بخواهد چه نخواهد.! طرز رفتارو برخورد مدیران، معلمین، ناظم، ابدارچی، همکلاسیها، وبابای مدرسه، این را را ثابت میکند که او یک افغانی و مهاجر در ایران است.
در این مقطع زمانی دانش آموزان مهاجر دچار یک سردرگمی نامعلوم ونامفهوم میشوند، وبعضی مسایل مانند:کشور،ملت،هویت،ایرانی، افغانی، مهاجر،آواره،بیگانه،خودی و ... .لغات واصطلاحات که هر روز وساعت ولحظه از زبان خیلی ها میشنوند، ولی آنرا درک نمیکنند، ومعنی آن به صورت سئوال در ذهن آنهاباقی میماند، وآنها از عهده پاسخ آن بر نمی آیند. به همین علت مجبور است، ساعت ها وروز ها به آن فکر کنند، ودر خیلی از موارد معنی این جملات را از والدین خود میپرسد. مانند این لغات: بابا، مامان، کشور یعنی چه؟ ملت یعنی چه؟ افغانی یعنی چه؟ مهاجر وآواره یعنی چه؟ بابا، خودی کیه؟ بیگانه چیه؟ بابا، افغانستان کجاست؟ چرا ما به افغانستان نمیرویم؟ چرا اصلا" به ایران آمدیم؟ وصد ها چرا های دیگر که کودکان از عهده درک آن عاجز میباشند، اما مجبور هستند به آن فکر کنند و در باره آنها سئوال بپرسند.


پنج سال اول تحصیلات یک کودک مهاجر در چنین حال وروزی سپری میشود.! او درکنار درس ومشق های شبانه روزی خود، باید از پس پرسش های ذهن خود در باره مهاجرت،آوارگی،و... . برآید و پاسخی مناسب بیابد وهم درس هایش را خوب بخواند و نمرات بیست بگیرد.
دوره ای راهنمای، وآغاز بحران:
بیشترین ترک تحصیل در بین مهاجرین افغانی در دوره راهنمای اتفاق می افتد. وعلت آن:
۱- مهاجرت.
۲- فقر .
مهاجرت: مهاجرت یکی از علل ترک تحصیل مهاجرین افغانی در ایران میباشد. با پایان یافتن دوره ابتدای وآغاز دوره راهنمای، دانش آموز از کودکی پا به دوره نوجوانی میگذارد. واین دوره مصادف است با درک لغات وجملات که در پنج سال دوره ابتدای هر لحظه وساعت شنیده اند. سنگینی درس ها از یک طرف ودرک وقبول واقعیت های محل زندگی از طرفی وتبعیض مکرر(بعضی )از مدیران معلمین از سوی دیگر عرصه را برای یک دانش آموز مهاجر افغانی تنگ نموده وقدرت تجزیه وتحلیل منطقی را از او میگرد. ودانش آموز در چنین مواقعی بدون دلیل منطقی وبا بهانه های مختلف از رفتن به مدرسه امتناع میکند.
فقر : علت دیگر که متاسفانه شایع تر است "فقر" در خانواده است. با آغاز دوره ای راهنمای ودرک محیط اطراف توسط دانش آموز مخصوصا" درسال تحصیلی دوم، بحران ترک تحصیل جدی ترمیشود. دانش آموز مهاجر افغانی در این زمان متوجه کاستی های در زندگی خود میشود. او به وضوح تفاوت یک زندگی طبقه متوسط را با زندگی فقیرانه خود، مشاهده میکند. این تفاوت از کفش های که به پادارد شروع میشود وبا پول توی جیبی روزانه، خانه های رهنی فرسوده،فرش های رنگ رو رفته، یخچال وتلویزیون کهنه ودوچرخه ای شکسته اش ادامه می باید.
در چنین وضعیت یک دانش آموز فقط تفاوت هارا میبیند،واز درک واقعی علت ها عاجز است. او هر روز پدرش را میبیند که کار میکند وشب خسته وکفته به منزل می آید، وآنقدر خسته میشود که به محض آمدن به منزل شام میخورد ومیخوابد، وفردا صبح دوباره سر کار میرود. با این حال هیچ وقت روزگار آنها بهتر نمیشود. وقتیکه دانش آموز راه حل منطقی و پاسخی قانع کننده برای سئوالهای خود نمی یابد، احساس مسئولیت کاذب میکند و به فکر کار وکمک به خانواده می افتد وتنهاراه نجات و وبهبود وضعیت خانواده را درکار کردن خود وکمک به خانواده خود میبیند. به همین علت از رفتن به مدرسه خوداری میکند.
در گفتگو با تنی چند ازمدیران مدارس راهنمای، وترک تحصیل کنند گان مهاجر افغانی، به این نتیجه رسیدم که سال دوم وسوم راهنمای، بد ترین وسیاه ترین سالها برای یک دانش آموز مهاجر افغانی میباشد، که متاسفانه بیشترین ترک کنندگان تحصیل را در همین مقطع تحصیلی داریم.

عکس از خانه کودکان افغانستان

دبیرستان، وگذر از بحران: آندسته از دانش آموزان مهاجر افغانی که سعادت نصیب شان شود،حال به علت اسعداد خدادی ویا کمک راهنمای والدین بتواند مشکلات سر راهش را کنارزده وسیکل تحصیلی خود را بگیرد و وارد دبیر ستان شود، اگر حوادث غیر مترقبه را کنار بگذازیم اورا دارای دیپلم وآماده تحصیل در پیش دانشگاهی میبینیم. البته نباید این موضوع را از نظر دور داشت که در مقطع تحصیلی راهنمای یک تصفیه در بین دانش آموزان مهاجر صورت میگیرد، و به هنگام ورود به به دبیرستان تعداد آنها به میزان قابل توجهی کاهش می یابد. یعنی به عبارت، تعداد اندکی از دانش آموزان ورودی های دبیرستان از بحران جان سالم به در برده وآماده برنامه ریزی برای آینده خود شده اند.
نتیجه:
به عقیده اکثر معلمین ایرانی، دوره های ابتدای و راهنمای، وبررسی کارنامه های دانش آموزان مهاجر افغانی،این دانش آموزان درمقطع تحصیلی ابتدای و اول راهنمای یعنی در ۶ سال اول تحصیلات خود یکی از بهترین وبا هوش ترین های مدارس ایران بوده وهستند. اما بعد از گذراندن پنج سال ابتدای و اول راهنماهی، وبا وارد شدن به سال دوم راهنمای این دانش آموزان چنان دچار افت تحصیلی میشوند که اگر کار نامه سالهای قبل آنها را بررسی کنیم، دچار شک وتردید میشویم که این کارنامه ها متعلق به این دانش آموزان باشد. بنا براین علت اصلی این افت تحصیلی هم برا مدیران و معلمین مدارس ایران، وهم برای نگارنده این مطلب به صورت یک معما باقی مانده است. که پاسخ آن نیاز مند تحقیقات وبررسی های علمی وعملی خواهد بود، که متاسفانه، نه به آن اهمیت داده میشود ونه زمینه آن فراهم است.


وآنچه که آزار دهنده وتاسف بار است، سرنوشت پس از ترک تحصیل دانش آموزان مهاجر افغانی است. که بیان آن خود مثنوی هفتاد من کاغز میشود . آنها بعد از ترک تحصیل هیچ کمکی که به خانواده نمیتوانند بکنند هیچ! بلکه سربار، نان خور، بی کار، ولگرد،معتاد وگرفتار انواع بزهکاری های مختلف میشوند. که سرانجام خوبی برای آنها ندارد.
به هر حال این مختصر نوشتاری بود از نتیجه سالها زندگی من در ایران، که تقدیم شما عزیزان شد.
حال شما خواننده گرامی اگر تجربه زندگی وتحصیل در ایران را دارید!
به نظرشما علت اصلی ترک تحصیل دانش آموزان مهاجرافغانی چیست؟



تکته بسیار مهم:این مطلب شامل دانش آموزان دختر نمیشود!

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

ایران! برای افغان ها، سراب یامدینه فاضله؟(2)

مقدمه:
۳۰سال از مهاجرت افغانها در ایران سپری میشود. بعد از گذشت ۳۰سال زندگی در ایران هم اکنون سئوالی در ذهن خیلی عظیمی از نویسندگان، پژهشگران، واندیشمندان خلق شده است، که آیا مهاجرت وزندگی حداقل یک میلیون افغانی که به اصطلاح مجوز اقامت داشته وبه طوری قانونی در ایران ساکن هستند.

آیا ایران، برای این عده از مهاجرین سراب بوده یا مدینه فاضله؟
متاسفانه برای پاسخ این سئوال نمیتوان منبع مفید وقابل اعتمادی یافت! بنا براین نگارنده بالاجبار به حافظه وتجربیات ۲۰ ساله زندگی در ایران مراجعه نموده وسلسله نوشتاری در چند(( قسمت)) را تقدیم خوانندگان عزیز مینماید.
لازم به ذکر است که هدف از تحریر این نوشتار انتقاد نیست( زیرا انتقاد از وضعیت مهاجرین در ایران مانند مثالی کوبیدن آب در هاون است) بلکه صرفا" یک اطلاع رسانی از تجریبیات زندگی در ایران است که فقط از چشم این حقیر دیده وبا قلمم تحریر شده، بنا بر این قضاوت آن را به شما خوانند گرامی واگذار نموده ومنتظر نظرات وانتقادات شما هستم.
در این نوشتار زندگی قشر های مختلف جامعه از جمله:فارغ التحصیلان، دانشجویان، روحانیون، دانش اموزان، کسبه، وطبقه(عام) کارگری که هر کدام در قسمت های جداگانه بررسی و تقدیم شما خواهد شد. انشا الله

قسمت دوم:
علماو روحانیون.
در مورد علما وروحانیون افغانی مقیم ایران ذکر یک نکته ضروری است.
این قشر از جامعه را هم میتوان مهاجر نا مید وهم محصل، علت آن هم این است که این بزرگ واران در یک مقطعی از زمان مهاجر، ودر زمان دیگر بنا بر افراهم بودن امکانات محصل بوده اند، یعنی اینکه از ابتدا به عنوان مهاجر وارد ایران شده واوراق شنا سای آنها همان کارت های معمولی بوده ودر زمان که وارد حوزه شده اند، به عنوان محصل علوم دینی پزیرفته شده اند، واز سال ۱۳۷۵ به بعد دارای پاسپورت های تحصیلی شدند. 
اینجارابخوانید

( این مقاله شامل افغان های که به عنوان پاکستانی وارد ایران شده وتحصیل میکنند نمیشود)
در مورد علماو روحانیون دو نگاهی متفاوت وجود دارد.
۱ -نگاهی از بیرون:
۲ - نگاهی از درون:

ابتدا نگاهی از بیرون:
در سراسر افغانستان چه شهر ها وچه دور ترین دهات وقصبات از دیر زمان، وهر وفت کودکی پسر پا به دنیا میگذاشت پدر ومادرش اروز داشت این بچه (ملّا) یا همان روحانی یا عالِم دینی بشود، به همین علت از سن چهار پنج سالگی اورا در مکتب دینی که اغلب مساجد بود نزد ملای محل برده وآموزش کتاب های دینی اغاز میشد. بعد از جند سال درس خواندن در نزد ملای محل به طور طبیعی این محصل نیاز پیدا میکرد تا مدارج بالا تر را در نزد استادان بزرگ تر وبا سوادتر ادامه دهد به همین خاطر مجبور بود راهی یک کشور غیر از افغانستان بشود. قدیم تر یعنی، قبل از انقلاب اسلامی ایران، عراق مخصوصا"شهر نجف یگانه جای بود که کام خشک شده ای یک طالب علم را تر نموده واورا به آروزیش که همانا ادامه تحصیل در حضور استادان بزرگ بود میرساند.
اینجارابخوانید و 
اینجارابخوانید
اما بعد از انقلاب اسلامی در ایران وتوجه جانیان به این انقلاب، ودر راس آن امام خمینی(ه) شهر نجف کم کم آن مرکزیت را از دست داد، وبه جای آن ایران وشهر قم مورد توجه تشنگان علم ودانش دینی قرار گرقت.
اگر از دید یک طالب علم(مذهب شیعه) در گوشه گوشه افغانستان به طرف جهان بیرونی نگاهی بیندازیم ایران به دلیل یک کشور شیعه ودارای اساتید وعالم دینی ومدارس وامکانات فراوان همان مدینه فاضله است که این طالب علم دینی آرزوی رسیدن وادامه تحصیل درآنجا را دارد.
بنا براین یک طالب علم دینی به طورطبیعی به سمت ایران وشهر قم امده وقصد ادامه تحصیل خواهد داشت.
نگاهی ازدرون:
از آنجای که روحانیون اشخاص محافظه کاری هستند وهر حرفی را به هر کسی نمیگویند، من هم متاسفانه در این قسمت اطلاعاتی زیادی نتوانستم کسپ کنم. برای تحقیق این فسمت به افراد زیادی مراجعه کردم که یا اصلا"جوابی ندادند ویا بعد از کلی سین جیم همین که که متوجه شدند مقاله در انترنت مینویسم یک اوه اوه گفتند وتلفن را قطع کردند! وزمانیکه خیلی پا پیچ وبه قول معروف "سیریش" شدم خیلی ساده فرمودند"تقیه" میکنم در مذهب شیعه تقیه جایز است! ومن نا امید به فکر این بودم که تقیه برای چه؟! بگذریم... .
در نگاهی از درون، بهتراست نگاهی به زندگی نامه دومرجع حاضر در صحنه افغانستان بیندازیم.





(حضرت آية الله العظمى محقق كابلى (مدظله العالى)

ایت الله محقق کابلی در زمینه اجتهاد ومسایل دینی وایت الله محسنی در صحنه سیاست پیش تاز همه روحانیون هستند.

ایت الله محسنی

اگر زندگی نامه این دوشخصیت مهم از علمای افغانستان را برسی کنیم اینجارابخوانید و اینجارابخوانید در می یابیم که این دونفر اموختن علوم دینی را ابتدا از همان مکاتب سنتی در افغانستان اغاز نموده وسپس به نجف اشرف به تحصیلات خود ادامه داده تا درمقام ایت الله رسیده اند.
اما بعد از انقلاب اسلامی ایران وتغییر مرکزیت آموزش علوم دینی از شهر نجف به قم وتبلیغات وامکانات فراوان، همزمان باپیشرفت علم وتکنولوژی روز انتظار میرفت محصلین علوم حوزوی مهاجر از موقعیت خود استفاده نموده پلّه های علم را طی کنند وبه درجه اجتهاد برسند. که متاسفانه در حال حاضر چنین نیست.
از لحاظ کمیت هم اکنون محصلین افغانی در ردیف اول قرار دارند اما از لحاظ کیفیت متاسفانه پیش رفت که نکردیم هیچ بلکه هر سال در جا میزنیم وعقب گرد داریم.
باید توجه داشته باشیم که ۳۰ سال مدت کمی نیست ودر این ۳۰ سال گذشته به طور مرتب ومنظم محصلین افغانی در حوزه های علمیه قم مشغول آموختن علم ودانش دینی بوده وبه طور طبیعی میبایست بعد از این مدت شاهد افراد که احاطه کامل به علم ودانش روز داشته باشند، باشیم که اگر خدای نکرده روزی اتفاقی برای یکی از علما ومراجع دینی ما پیش بیاید، سریعا" افراد مسلح به علم ودانش روز را جای گزین کنیم.
با این اوصاف سئوالی که هم اکون پیش می اید این است که:
به راستی چرا بعد از گذشت ۳۰ سال ما در بین مهاجرین افغانی یک عالم و مرجع تقلید نداریم؟!!!
آیا محصلین وطلبه های افغانی تنبل(کودن) هستند؟
آیا گرفتاری آنها چنان است که فرصت خوب درس خواندن را نمی یابند؟
آیا آنها بیشتر در فکر گذران زندگی وزن فرزند است تا آموختن علم؟
آیا افغان ها صلاحیت ولیاقت مرجعیت را ندارند؟
ویا همان سیاست که میگویند (مرجع تقلید باید ایرانی باشد)؟!
به هر حال سئولات بالا هر پاسخی که داشته باشد نشان از عقب ماندگی ودر جا زدن مهاجرین افغانی است.
متاسفانه مشکلی دیگری که علما وروحانیون دارند کم کاری، بی حالی وخنثی بودن انها است. همان طور که میدانید یک عالم دینی وظایف دارد مشخص وروشن، اما با وضعیت فعلی وافزایش طلاب علوم دینی نباید انتظار داشت که همه انها را روی منبر ودر حال موعظه ببینیم، به همین علت انتظار میرود علما وروحانیون ما در تمامی لایه های اجتماعی فعالیت داشته ودیده شوند.
فعالیت علما وروحانیون ما در حال حاضر چیست؟
تا انجای که نگارنده اطلاع دارد ما طی این ۳۰ سال گذشته یک روحانی را در زمان قرائت عقد یک زوج ویا فوت یک شخص ویا در ایام عذاداری محرم حسینی ومناسبت های مذهبی میبینیم که اگر توفیق حاصل شود وپای منبر انها بنشینی چیزی تازه از سخنان انها دست شمارا نمیگیرد وفقط دعا میکنی که ای کاش زودتر سخنانش تمام شود!!! ودر دیگر ایام اصلا"کسی نمیپرسد ایا ما روحانی لازم داریم یاخیر. ویا مفید ترین کار انها در ایام تعطیلی تابستان عزیمت به سرزمین مادری وانجام ماموریت که از طرف حوزه ها به آنها محوّل میشود، که آن هم موافقین ومخالفینی دارد. موافقین این مسافرت آنرا عمل به وظایف دینی میدانند ومخالفین هم انرا جاسوسی برای ایران.!

نتیجه:
این بحث خیلی باید بهتر وپربار تر میشد اما متاسفانه نشد.!
در تماس که با تنی چند از روحانیون داشتم آنها حاضر نشد در باره تبعیض ها بین یک محصل افغانی وایرانی صحبت کنند. آنها نگفت در چه وضعیت زندگی میکنند. آنها از چند تا اتاق کوچک که اسمش راخانه گذاشته اند وبه آنها داده اند صحبتی نکردند. آنها نگفتند چه میزان حقوق میگیرند ودر سر هر ماه برای دریافت حقوق ماهیانه خود به چند تا دفتر مراجع تقلید میروند وچند روز وچند ساعت توی صف های طولانی معطل میشوند. وآنها نگفتند در حوزه های علمیه رشته که نهایت به مرجعیت ختم میشود به افغانها داده نمیشود.! اما اگر در باره روشن فکران وکار های انها سئوالی بپرسی، ساعتی مخت را کا میگیرند با سند ومدرک میخوا هند ثابت کنندکه روشن فکران راه را اشتباه میروند.!
در آخرین تماس های که داشتم یکی از آنها بعد از کلی موعظه وراهنمای که میگفت: تو چه کار به این کار ها داری... سرت توی کار خودت باشدو... . این قبیل حرف ها ودراخر این شعر (البته به طنز) برایم خواند.
اگر به سراغ من میایید نرم واهسته بیائید / مبادا قطع شود حقوق ماهیانه من
ویادیگری گفت:
کار ما نیست شناسای گل سرخ / کار ما شاید همان خوردن وخوابیدن باشد!


۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

این روزها

این روزها"تک وتوک" تارهای سفیدموی سرم کنده میشود.!



(توسط همسرم)


ایران! برای افغانها، سراب یا مدینه فاضله؟!!!(1)

مقدمه:

۳۰سال از مهاجرت افغانها در ایران سپری میشود. بعد از گذشت ۳۰سال زندگی در ایران هم اکنون سئوالی در ذهن خیلی عظیمی از نویسندگان، پژهشگران، واندیشمندان خلق شده است، که آیا مهاجرت وزندگی حداقل یک میلیون افغانی که به اصطلاح مجوز اقامت داشته وبه طوری قانونی در ایران ساکن هستند.
آیا ایران، برای این عده از مهاجرین سراب بوده یا مدینه فاضله؟
متاسفانه برای پاسخ این سئوال نمیتوان منبع مفید وقابل اعتمادی یافت! بنا براین نگارنده بالاجبار به حافظه وتجربیات ۲۰ ساله زندگی در ایران مراجعه نموده وسلسله نوشتاری در چند(( قسمت)) را تقدیم خوانندگان عزیز مینماید.
لازم به ذکر است که هدف از تحریر این نوشتار انتقاد نیست( زیرا انتقاد از وضعیت مهاجرین در ایران مانند مثالی کوبیدن آب در هاون است) بلکه صرفا" یک اطلاع رسانی از تجریبیات زندگی در ایران است که فقط از چشم این حقیر دیده وبا قلمم تحریر شده، بنا بر این قضاوت آن را به شما خوانند گرامی واگذار نموده ومنتظر نظرات وانتقادات شما هستم.
در این نوشتار زندگی قشر های مختلف جامعه از جمله:فارغ التحصیلان، دانشجویان، روحانیون، دانش اموزان، کسبه، وطبقه(عام) کارگری که هر کدام در قسمت های جداگانه بررسی و تقدیم شما خواهد شد. انشا الله

قسمت اول
فارغ التحصیلان ودانشجویان:
زندگی فارغ التحصیلان ودانشجویان را میتوان به سه مرحله تقسیم کرد.
مرحله اول از سال ۱۳۶۸ الی ۱۳۷۶
مرحله دوم از ۱۳۷۶الی ۱۳۸۴
مرحله سوم از ۱۳۸۴ تا کنون.

مرحله اول:
بعدازپایان جنگ ایران وعراق وآغاز ریاست جمهوری اقای رفسنجانی وشروع باز سازی ویرانه های جنگ وتبلیغات برای فراگیری علم دانش روز از رسانه های دیداری وشنیداری در ایران وهجوم جوانان به سمت تحصیل در دانشگاه ها ومراکز عالی تحصیلی، محصیلین مهاجر افغانی هم بنا بر شرایط آنروزها وجوّ تبلیغات که راه افتاده بود، آنهای که توانسته بودند خود را به مرحله ورودی دانشگاه برساند، از قافله عقب نمانده و وارد دانشگاه های دولتی شده پا به پای دانشجویان ایرانی ادامه تحصیل دادند.
انصافا" در دوران ریاست جمهوری اقای رفسنجانی برای ورود به دانشگاه های دولتی محدودیت زیادی برای مهاجرین افغانی وجود نداشت! به قول معروف شرایط طوری بود که اگر مسئولین دولتی آن زمان کمک نمیکردند، چوپ هم لای چرخ کسی نمیگذاشتند.
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه اولین دانشجویان از مراکز آموزش عالی دولتی فارغ التحصیل شده وبه قصد جذب کار وارد بازار کار ایران شدند. که متاسفانه به علت خارجی، وبه خصوص افغانی بودن با اینکه نمرات وتخصص های لازم را هم داشتند، اما هیچ شرکت دولتی ویا غیر دولتی حاضر به پزیرش و استخدام آنها نشدند.! این عمل باعث سرخوردگی دربین فارغ التحصیلان مهاجر ومدت بعد در بین کل مهاجرین شد چون انها میدیدند که فرقی بین یک مهاجر تحصیل کرده دانشگاهی با بی سواد نیست هر دوی آنها یا بیکار هستند ویا سر فلکه ویادرپای بالابرهای برقی ساختمانهای نو ساز و... . به همین علت در این مقطع زمانی انگیزه ورود به دانشگاه ها وتحصیلات عالیه در بین جوانان مهاجر به شدت کاهش یافت.

مرحله دوم:
دراین مرحله افغانستان در اشغال طالبان بود! ودر ایران هم جناب اقای خاتمی به ریاست جمهوری رسیدند. فضای باز سیاسی وقول قرار های دموکراسی آقای خاتمی بر مهاجرین هم بی تاثر نبود وانگیزه مضاعفی رابرای مهاجرین افغانی ایجاد کرده بود وآنها دست به تحرک زده وارد دانشگاه های دولتی شدند. در این برحه وبنا بر اقتضای زمان فعالیت دانشجویان مهاجر افغانی در زمینه سیاست وفرهنگ به صورت خود جوش افزایش پیداکرد وتعداد از دانشجویان با انتشار مجله های دانشجوی فعالیت های سیاسی وفرهنگی خود را اغاز کردند وگاه گداری مقاله های انهار در روز نامه های اصلاح طلب هم منتشر میشد.
میتوانم به جد ادعا کنم که فعالترین وبا استعداد ترین دانشجویان مهاجر افغانی در این زمان یعنی بین سالهای ۱۳۷۶تا ۱۳۸۴در دوران زمامداری دکتر خاتمی فارغ التحصیل شدند، اما متاسفانه سرنوشت انها بهتر از فارغ التحصیلان قبلی نبود. آنها یا در ایران ماندگار شدند وبه کار های معمولی ادامه داده و بعد از شکست طالبان وآغاز وحکومت جناب کرزی به افغانستان باز گشتند، ویا اکثریت این فارغ التحصیلان هم راهی کشور های اروپای، کانادا، واسترالیا شده ومقیم آنجا شدند. از آنها فقط گاه گداری مقالاتی را در سایت های انتر نتی میتوان خواند.

مرحله سوم:
واما مرحله سوم از سال۱۳۸۴ تا کنون. در این مرحله ودر زمانیکه مهاجرین افغانی انگیزه فراوان و نیاز شدیدی به تحصیلات عالیه وفراگیری علم دانش دارند تا ودولت نو پای خود را یاری نموده ومملکت خود را بسازند. متاسفانه وضعیت هر روز برای ورود به دانشگاه برای دانشجویان مهاجر بد وبدتر میشود.
با آغاز به کار دولت نهم به ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد بخش نامه های که در دوران ریاست جمهوری دکتر خاتمی نوشته شده بود ودر گوشه ی خاک میخورد وفرصت اجرای شدنش پیدا نشده بود به مدد دولت بسیجی وکار مندان با وجدان آن به مرحله اجرا رسید ودر این چهار سال گذشته وزارت محترم علوم جمهوری اسلامی هر روز به بهانه های مختلف جلوی ورود مهاجرین افغانی به دانشگاه جهت ادامه تحصیل را میگیرد و به قول معروف چوپ لای چرخ ورودی های دانشگاه های دولتی وغیر دولتی میگذارند.

نتیجه:
به نظر این حقیر این قشر از جامعه یعنی فارغ التحصیلان ودانشجویان مهاجر مقیم ایران یکی از خوشبخت ترین افرادی بودند که در عالم مهاجرت حال با وجود مشکلات وسنگ اندازی های کشور میزبان از فرصت های زندگی خود به درستی استفاده نموده وتحصیلات عالیه را فرا گرفته اند.
البته این موضوع را هم نباید از نظر دور بداریم که در طول ۸ سال گذشته وحکومت نیم بند حامد کرزی وبا وجود خطرات وتهدید های فراوان در داخل افغانستان، ورودی ها وخروجی های تحصیلات عالیه خیلی امید وار کننده میباشد.
با این حال به نظر شما تاکنون ایرا ن برای فارغ التحصیلان مهاجر افغانی سراب بوده یا مدینه فاضله؟


۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

وبا شمعها در تاریکی تا به ...؟!

در یکی از بعد ازظهرگرم تیر ماه، مینی بوسی به ارامی درکنار جاده اسفالت توقف میکند، ودرب ماشین اهسته باز میشود. زنی جوان وقد بلند باعینک افتابی ومانتو وچادر مشکی از ماشین پیاده میشود،وماشین حرکت میکند ومیرود.

زن جوان دستی به عینکش میزند وطول جاده رانگاه میکند،وقتیکه مطمئین میشودماشینی در حال عبور از جاده نیست،از عرض جاده میگذردوپا به جاده خاکی میگذارد.
این زن جوان که ۲۵غروب طلای از عروسی اش نگذشته، اسمش عاطفه است.عاطفه طول جاده خاکی را نگاه میکند، فقط چند نفر را میبیند که در جاده خاکی به طرف روستای عسکر اباد میروند. در انتهای جاده خاکی روستای با انبوهی از درخت به چشم میخورد. گنبد فیروزه ی مسجدروستا وچندباب خانه با نمای سنگی از لابلای درختان خود نمای میکنند. اطراف روستا تا چشم کار میکند زمین های کشاورزی قراردارد.
گرمای طاقت فرسای تیرماه امانش رابریده، مسیر دو کیلومتری جاده تا روستا به نظرش خیلی طولانی می اْید. دستمالی از داخل کیفش بیرون می اْورد وعرق پشانی اش را پاک میکند ودوباره انرا تاکرده سر جایش میگذارد.
چادرش راجمع جورمیکند وراه می افتد. مدت در هوای گرم تابستان راه میرود واحساس میکند گلویش خشک شده دست میبرد به داخل کیف که لباسهای امیر داخل ان است،میخواهد آب میوه بردارد وبخورد اما یکباره یاد امیر می افتد که چگونه با یک لیوان ابگرم وغیر بهداشتی درداخل اردوگاه روز های گرم تابستان را سپری میکند. آب میوه را سرجایش میگذارد وباقدم های استوار به راه خود ادامه میدهد. دقایق بعد دیگر به روستای عسکر اباد رسیده است. عسکراباد روستای کوچکی است که بیشتر خانه هایش شبیه خانه های شهری بانمای بیرونی سنگی واْجری وچند باب خانه قدیمی به سبک گنبدی شکل با نمای گلی در لابلای خانه های جدید خود نمای میکند. روی هم رفته عسکر اباد روستای کوچک، منظم با کوچه های تمیزومحیط کاملا سرسبز با اب هوای خوب میباشد.
عاطفه هنگام ورود به روستای عسکر اباد، نسیمی خنکی به صورتش میخورد ونفس عمیقی میکشد.ارام ارام از وسط روستاعبور میکند. نرسیده به اردوگاه، درکنارجوی ابی که از موتوراْب همجوار اردوگاه سر چشمه میگیرد مینشیند ودست وصورت خود را میشوید وجرعه آبی مینوشد. وقتیکه کمی سرحال می اْید به اطراف خود نگاه میکند، جمعیتی زیادی زن و مرد، پیر وجوان در زیر سایه درختان میباشند. بعضی انها خواب، عده ی باهم صحبت میکنندوتعداد هم مشغول فریضه نماز ظهروعصر هستند. سمت راست خودرانگاه میکند، پیرمردی رامیبیند که کنار جوی اب نشسته وتکه نان خشکی را مدت در آب نگهمیدارد وبعد انرا در دهان بی دانش میگذارد، همین موقع دختر بچه دوان دوان خودش را به پیر میرد میرساند وباخوشحالی میگوید: بابابزرگ، مامان چای باشکر اورده، بیا نان را با چای شیرین بخوریم. پیر مرد پشانی دخترک را میبوسد وباهم میروند.
عاطفه به ساعت خود نگاه میکند، هنوزوقت ملاقات نشده ومدت باید منتظر بماندتا درب اردوگاه باز شود واو بتواند با شوهرش ملاقات کند. امروزچهارشنبه ۱۵تیر ماه است. معمولا روز های چهار شنبه مهاجرین را به سمت مرز میبرند.
صدای بلند گوی اردوگاه، عاطفه را به خود می اْورد که میگوید:...مدت یک ساعت برای ملاقات وقت دارید... .
باباز شدن درب اردوگاه، جمعیتی زیادی که از صبح منتظر مانده اند، به یک باره به سمت درب اردوگاه هجوم می اْورند.! گرد وخاکی زیادی به هوابلند میشود. عاطفه استاده فقط نگاه میکند، وبرای در امان ماندن ازگردو خاک کمی عقب عقب میرود ودستمالی را روی دهان وبینی خود نگهمیدارد. عاطفه مدت می استد، وبه در ودیوار اردوگاه نگاه میکند. درب آهنی برزگ، طوسی رنگ که به طرف داخل اردوگاه باز میشود ودریچه کوچک دروسط پله ی سمت راست ان تعبیه شده که از پشت درب بازوبسته میشود، وهنگام که درب اردوگاه بسته باشد برای پاسخ دان به مهاجرین از این درب استفاده میشود. عاطفه به یاد می آورد که در این چند روز چه ساعت هاکه پشت این پنجره استاده والتماس کرده اما کسی پاسخ اورا نداده! از بس که مهاجرین به دریچه مراجعه کرده وبا سنگ ویا سکه به ان ضربه زده که ان قسمت از درب کاملا رنگش پاک شده.! همیشه مقابل این دریچه شلوغ است.!
عاطفه اهسته اهسته به داخل اردوگاه میرود. به اطراف خود نگاه میکند. همه مهاجرین گرم صحبت با عزیزان خود که در داخل اردوگاه پشت سیم های خاردارمیباشد هستند. دربین جمعیت کمی جستجو میکند .امیر را میبیند که دست راستش را از لای سیم های خاردار بیرون اورده وتکان میدهدومیگوید:عاطفه، من اینجا هستم. لبخند همیشگی امیر برلبانش است. عاطفه بادیدن امیر چهره اش باز میشود ولبخندی میزند وبه طرف او میرود. نزدیک که میرسد میگوید: امیر سلام، حالت چطور است؟ امیر در جواب عاطفه میگوید: خدارا شکر خوب هستم، توچطوری؟ توی این افتاب چطوری خودت اینجا رساندی؟! عاطفه میگوید : من خوبم، بیا چند تا اب میوده برایت آوردم تا گرم نشده بخور. آب میوه ها به امیر میدهد ومیگوید:گرسنه نیستی؟ امیر میگوید نه! گرسنه نیستم ولی چند روز است که اب خنک وبهداشتی نخوردم این آب میوه ها جیگرم را تازه میکنند. امیر آب میوه هارا پشت سر هم می نوشد، واز ته دل میگوید: خدایا شکر ... .
امیر به عاطفه میگوید: راستی، توانستی کاری بکنی یانه؟ عاطفه در جواب امیر میگوید: هرجا که لازم بود رفتم. استانداری ... دفتر امور اتباع،دفتر سازمان ملل،فرمانداری شهرستان ... طی این چند روز به هر جا که فکرش را بکنی رفتم وبه هر کس وناکس رو زدم! ولی فایده ی نداشت کسی صدایم را نشنید ...همه میگویند کاری نمیشود کرد چون کارتش موقت است باید اخراج شود. فکر نمیکنم... امیر حرف عاطفه راقطع میکند ومیگوید: اشکال ندارد. قسمت ما هم این بوده. زیاد هم بدنیست. میروم پدر ومادرم را میبینم ودوباره برمیگردم. مانند دفعه های قبل.



عاطفه به ساعت مچی اش نگاه میکند. وقت ملاقات رو به اتمام است، انها باید از هم دیگر خداحافظی کنند. امیر وعاطفه لحظاتی به چشمان همدیگر نگاه میکنند،ولبخندی که حکایت از جدای دارد تقدیم همدیگر میکنند. عاطفه دودست لباس ومبلغ پول نقد به امیر میدهد. امیر به عاطفه میگوید:ناراحت نباش عزیزم. به زودی برمیگردم. به مادرت تلفن کن ویا چند روز خودت برو شیراز پیش پدر ومادرت.عاطفه مواظب خودت باش. عاطفه در حالی که لبش را گاز میگیرد وسعی میکند مانع جاری شدن اشکهایش شود با صدای لرزان اهسته میگوید:خدا حافظ امیر ... به امید دیدار ... زود برگردی... .
دم دمای غروب عاطفه به منزل میرسد. بابدن خسته وکوفته، کلید را به داخل قفل میچرخاندودرحیات را باز میکند. یکراست میرود سراغ تلفن تابا مادرش تلفن بزند، اما تازه یادش می آید که تلفن مادرش چندروز است که قطع میباشد.
گوشی را میگذارد سر جایش. به صندلی که رویش نشسته تکیه میدهد،خستگی را در تمام بدنش حس میکند، دستی روی پشانی اش میگذارد وبه فکرفرو میرود. مدتی در همان حال باقی میماند. نمیداند چه کارباید بکند.! ازجایش بلند میشود. به طرف تلویزیون میرود. پیچ تلویزیون را باز میکند. بی هدف این کانال عوض میکند. چندباراین کار را تکرار میکند. تلویزیون را خاموش میکند. به در ودیوار اتاق نگاه میکند. دستهایش رابه صورت ضرب در زیر بغلش قرار میدهد،وشروع میکند به قدم زدن. به کف اتاق نگاه میکند. به گلهای قالی که خودش بادستهای خودش انرا بافته است نگاه میکند.مدت در اتاق قدم میزند ارام ارام به طرف ضبط صوت میرود. دکمه پلی ضبط را فشار میدهد، وخودش به طرف صندلی میرود وروی ان مینشیندو به ان تکیه میدهد، وچشمانش را میبندد. صدای موسیقی حماسی از بلندگوهای ضبط به گوش میرسد. لحاظاتی بعد، عاطفه در میان خواب وبیداری این اشعار را میشنود.
وطن عشق تو افتخارم / وطن درّ هت جان نثارم
وطن خاک پاکت بهشتم / وطن گلخنت لاله زارم
وطن عاشقم بر شکو هت/ به از دُر بوّد سنگ و کوهت
وطن هر کجای که باشم / توی جان فدا ای دیارم
وطن قلب من هستی من/ بوّد رگِ رگم پر زخونت
زتو همچو گل بشکفد دل / اگر در خزان یا بهارم
وطن عشق تو افتخارم / وطن درّ هت جان نثارم

روز ها ازپی هم می آیند ومیروند. عاطفه همچنان منتظر است وچشم به راه، هر وقت صدای زنگ تلفن ویا درب حیاط را میشنود با خود میگوید: این بار دیگر خودش است اما... .
عاطفه روز ها سعی میکند بیشتر در منزل باشد چون دلش میخواهد وقتیکه امیر می آید او در خانه باشد و ازاو پذیرای کند. عاطفه اوقاتش را باخواندن کتاب وکارهای بافتنی میگذراند. از وقتیکه امیر نیست واو تنها شده چیزی که اورا ارام میکند خواندن قران ودعای توسل است.
عاطفه امروز، مثل همیشه صبح زود از خواب بیدارمیشود. طبق معمول بعد از عبادت صبح مشغول کار خانه میشود، قبل از همه دستمالی بر میدارد وقاب عکس امیررا گردگیری میکندوبعد هم تقویم رومیزی را عوض میکند. امروز جمعه۱۴ شهریور ۱۳۷۸ خورشیدی است. عاطفه به عکس امیر لبخند میزند وآن راسر جایش میگذارد. بعد ازاتمام کارخانه، طبق معمول مشغول خواندن کتاب میشود، هنوز چند سطری از کتاب را نخواندکه صدای زنگ درب حیاط را میشنود، چادر نمازش رابرمیداردوبا عجله خود به درب حیاط میرساند. درب حیاط را باز میکند، هیچکس نیست! توی کوچه را نگاه میکند در انتهای کوچه پیر مرد پستچی را میبیند که با دوچرخه اش از نبش کوچه میگذرد از نظر پنهان میشود. به داخل حیاط برمیگردد ودرب حیاط را میبندد، چشمش به پاکت نامه می افتد که پشت درب حیاط افتاده، با اضطراب نامه را برمیدارد، ابتدا آدرس فرستنده رامیخواند باتعجب میبیند ارم سازمان پزشکی قانونی دارد. باعجله خود رابه داخل اتاق میرساند، قیچی را برمیدارد وآهسته کنار پاکت نامه را میبرد ونامه را از داخل آن بیرون می آورد، نامه کوچکی به اندازه کاغذ آ ۴ که توسط ماشین تایپ شده است.



از سازمان پزشکی قانونی.



به خانواده محترم امیر افغانی
احتراما:
به اطلاع میرساند از تاریخ دریافت این نامه به مدت ۱۰روز به شما مهلت داده میشود که تا جهت شناسای وتحویل گرفتن جسد مرد ۲۵ساله بنام امیر افغانی، اهل افغانستان که در اواخر مرداد ماه در جاده بادرود کاشان به علت سانحه تصادف فوت شده است. به سازمان پزشکی قانونی کاشان مراجعه نموده وجسد فوق را تحویل بگیرند. چنانچه تاتاریخ فوق مراجعه نشود طبق ضوابط قانونی جسد دفن خواهد شد.
عاطفه نامه را دوباره وسه باره میخواند! پاکت نامه وهمین طور مهر وامضا نامه را نگاه میکند همه چیز طبیعی است واو امیرش را از دست داده است. عاطفه استاده روبرویش به عکس امیر که روی طاقچه است نگاه میکند، لحظاتی به عکس امیر خیره میشود واورا میبیند که لباس سفید به تن دارد ولبخند میزند ودست تکان میدهد وبا دستش اشاره میکند که دنبالم بیا. عاطفه به دنبال امیر میرود انها وارد باغی میشوندکه پر از گلهای شقایق وگل مریم است. تا چشم میبیند گل است وسرسبز. امیر بالبخند همیشگی اش به عاطفه میگوید:به دنبال من بیا. عاطفه به دنبال امیر میرود. امیر سر راهش گلهای شقایق را میچیند وبه سوی عاطفه پرتاب میکند. عاطفه سعی میکند انهارابگیرد ولی موفق نمیشود.باصدای بلند فریاد میزند، امیر... امیر ای بی انصاف اهسته تر بدو من که به اندازه تو نمیتوانم بدوم... امیر توراخدا کمی اهسته بدو... .اما امیر انگار نه انگار صدای عاطفه را میشنود،همین طور میدود ودور میشود. کم کم فاصله انها زیاد تر وزیاد تر میشود. میان سبزه وگلهای شقایق عاطفه دیگر نمیتواند امیر راببیند. صدامیزند امیر کجا رفتی؟ چرا مرا تنها گذاشتی؟ اخر ... .
عاطفه مقداری به دنبال امیر میرود ناگهان چشمش به کوه بلندی می افتد، امیر را میبیند که با همان لباس سفید مثل یک پرنده سبک بال به طرف سر قله میرود. صدا میزند امیر... امیر ای بی انصاف چرا مرا تنهاه گذاشتی... امیر کمی صبرکن منم بیایم تو که رفیق نیمه راه نبودی. عاطفه میخواهد به دنبال امیر برود ولی سر راهش رودخانه با اب زولال در جریان است. عاطفه یک نگاه به رود خانه می کند ویک نگاه به امیر. امیر را میبیند که به سر قله میرسد وبناست که ازنظر پنهان شود. عاطفه صدا میزند. امیر صبرکن منم آمدم،وخود را به رود خانه می اندازد ودرمیان اب زولال رودخانه دست وپا میزند. احساس میکند که دارد غرق میشود.! همین طور که درمیان آب دست وپا میزند، وبه خود می آید، ومتوجه میشود که در کف اتاق دست ها وپا هایش را به زمین میکوبدو ناله میکند وامیر را صدا میزند.
عاطفه چشمانش را باز میکندومیبیند که همه جا تاریک است، تاریک تاریک، هیچ چیز دیده نمیشود. عاطفه با تکیه بر دیوار اتاق اهسته از جا بلند میشود. کورمال کورمال کلید برق را پیدا میکند. آنرا به سمت بالا وپائین فشار میدهد، اما لامپ روشن نمیشود. به سختی خودش را به شمعدانی میرساند. کبریتی میزند وشمعها را روشن میکند. اهسته به طرف شیر آب میرود. شیرآب را بازمیکند. اما اب نمی اید. به آیینه روبرویش نگاه میکند. هیچ چیز در آیینه دیده نمیشود. شمع را بالاتر مقابل صورتش قرار میدهد، بازهم چیزی دیده نمیشود... .
عاطفه لباس سیاهش را به تن میکند. ودست زیر چانه اش میگذارد.



وبا شمعها در تاریکی تا به ...؟!

************************************************************

این داستان رادر کابل پرس

جمهوری سکوت
و مرکزفرهنگی هزاره های المان
هم میتوانید بخوانید.

سلام واحترام به تمامی خوانندگان وبلاگم.

مدت است که بعضی از دوستان، چه در پیام های عمومی وچه خصوصی، فرموده اند که نوشته های این حقیر نا امید کننده، شخصی، از سر عقده گشای، تهمت،توهین به کرامت انسانی،حرمت شکنی ودر یک کلام(دروغ) است.!
این حقیر در این پست نه قصد دفاع دارم ونه جبهه گیری، بلکه پاره توصیحات به نطرم لازم وضروری آمد که خدمت شما سر وران گرامی عرض میکنم. لازم به ذکر است که از همه دوستان که لطف کرده اند ونظر داده اند کمال تشکر را دارم.
استنباط من از نشر این پیام ها این است که بعضی خوانند گان محترم وبلاگم فکر میکنند من ادمی هستم که سختی زیادی کشیدم گذشته تلخ وزندگی سخت وفقیرانه داشته وبه اصطلاح درتمام عمرم یک فرد تو سری خور بودم ودر زندگی نتوانستم حق وحقوقم را از دیگران بگیرم ودر کل ادمی هستم تنها ودور از اجتماع ومنزوی و...!!! که حالا به مدد انتر نت وفضای مجازی فرصت گیر اورده وعقده گشای میکنم.
باید خدمت این دوستان عرض کنم که شما کاملا"در اشتباه هستید.!
این حقیر سومین واخرین فرزند خانواده هستم(حتما"میدانید که فرزند اخری ناز دانه خانواده است) خدارا شکر مادرم به علت یک بیماری دیگر نتوانست به قول معروف بچه بیاورد وگرنه حالا یک درجن کامل بچه قد ونیم قد مرا (دادی )صدا میکردند.
من نه، از خانواده خان هستم ونه، ملیک ونه داروغه ونه ارباب. بلکه دهقان زاده هستم از طبقه متوسط که مالک مقداری زمین زراعتی که ارث پدری هست بودم که حالال هم به امان خدا رها شده است.
پدر ومادری دارم بسیار مهربان،دلسوز وفداکار. در کودکی شاد ترین وراحت ترین زندگی را داشتم(نسبت به دیگر هم سن سالانم) از محبت های پدر ومادرم والبته برادرانم توانستم باسواد شوم وخواندن و نوشتن را یاد بگیرم.
همسری دارم مهربان، وخداوند دوفرزند پسر هم به من داده که خیلی دوست شان دارم ودر زند گی هم احساس خوشبختی میکنم. خدا را هزار مرتبه شاکرم. و وضعیت اقتصادی ام هم مانند همه مهاجرین دیگر معمولی سپری میشود
در عالم هجرت در این مدت ۲۰ سال فقط یک روز رفتم در کار "بنای" ویک روز هم رفتم "گوجه" چینی. این بوده سخت ترین کار من در ایران ودر عالم هجرت. ومدت ۱۷ سال است که کارم روی صندلی ودر پشت میز میباشد. مدت هم است که فقط با کامپیوتر کار میکنم هم اکنون در محیط کوچک محل کارم دو عدد بخاری گازی روشن است وهر ساعت هم پیاله چای ام داغ است وآماده.
اما راجع درباره حق وحقوق، حال این حق چیست،در کجاست، کی خورده که برده بحثی دیگری است که از حوصله این مقاله خارج است.
اما دوستان تلخ نوشتن من علت های دارد که نیاز به تفکر دارد، باید فکر کنید تا به علت آن پی ببرید، درد من درد شخص نیست، درد من درد امروز ودیروز نیست درد من نه از فقر است ونه از سیری، نه از سر عقده است ونه از بی خیالی. نوشته های من حکایت هادارد بس شنیدنی.
بنا برین کسانی که در باره من مانند نوشته های بالا فکر میکنند، این طور عرض میکنم که شما شازده کوچو لو های هستید ناز نازی! که همه کیف و لذت زندگی تان یک حمام اب گرم با شامپوی صحت وبخاری گازی وکرم دست صورت لوله ی ساویز وشلوار ۱۶ جیب اگر خانم هستی یک مانتوی تنک و کفش های پاشنه بلند نوک تیز که هنگام راه رفتن از صدای تق تق آن لذت میبری واگر اقا باشی موهای فشن سیخ سیخی چیدن موهای زیر ابرو که گاه گداری به مدد پول توی جیبی تان که بابا جانت داده سری هم به کافی نت محل زندگی تان میزنی ودر دنیای مجازی عشق حال میکنی.
به راستی اگر این چند مورد را از تو بگیرند تو چه داری؟؟؟
بعدا" نوشت:
نمیدانم خوانندگان عزیز از این پست چه برداشتی خواهند داشت. اما من صادقانه عرض میکنم که هدف از نشر این پست هیچ شخص خاصی نیست، ومن با دیده منت تمامی نظرات وانتقادات شمارا با کمال میل پزیرا میباشم.



خبر فوری!

بدین وسیله به اطلاع همه هموطنان مهاجر، مقیم استان تهران میرساند که اردوگاه عسکر آباد بعد از تعطیلی چند ماهه دوباره باز گشای شده وتعداد زیادی از هموطنان مهاجر (غیرمجاز ) ما در آنجا در انتظار اخراج از خاک جمهوری اسلامی ایران میباشند. اگر احیانا" دوستی، آشنای ، همسایه ی دیشب به منزل مراجعه نکرده است ،اصلا"جای نگرانی نیست! چون این افراد دیروز طی مراسم خاصی از جاده ها ومحل های کار شان جمع اوری شده وبه این اردوگاه منتقل شده اند، ودرآن جا توسط میزبانان مهربان پزیرای میشوند.




ضمنا": وسیله ایاب وذهاب(اتوبوس های ولوو )درجه یک، تا سر مرز محیا میباشد.!


۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

ناله های کودکانه در دل شب و... .!

شب گذشته تهران بارانی بود. فکر میکنم در قسمت های بالای تهران برف آمده باشد. صبح فرصت نکردم که نگاهی به سمت کوه های شمیرانات، بیندازم وببینم سفید پوش شده یانه. اما مردم در صف نانوای میگفتند. این سرماسرمای برف تهران است.
در شهر ما باران خیلی کم میبارد. با اینکه نزدیک تهران هستیم ولی از باران وبرف که در تهران میبارد خبری نیست.یک حرفی در بین مردم است که میگویند:برفش جای دیگر میبارد ولی سرمایش به مامیرسد.
شب گذشته ازآن شب های سردپائیزی بود که نمیتوان گفت زمستان است، ولی سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ میکند.
حالم خوب نیست! از بس که رادیو وتلویزیون برای آنفولانزای خوکی تبلیغ کرده ومردم را ترسانده که من هم فکر کردم نکند خدای نکرده دچار این بیماری شده باشم. برای همین صبح زود قبل از اینکه نوبت دکترشلوغ شود خودم را به درمانگاه رساندم. نفر سوم بودم وباید تا آمدن دکتر صبر میکردم. روزنامه روز گذشته را از روی میز سالن انتظار برداشتم تاخودم را مشغول کنم، کمی به صفحات ان نگاه کردم. همش چرت مینویسد این روزنامه کیهان، حالم بد بود بدتر هم شد. روزنامه را با ناراحتی تاکردم گذاشتم سرجایش. دستم راگذاشتم روی پشانی ام حس کردم تبم بیشتر شده تمام عضلاتم درد میکند باخودم میگویم خدا کند انفولانزای خوکی نگرفته باشم... .
در همین فکر وخیال هستم که صدای ناله به گوشم رسید. سرم را بالا آوردم پسر بچه ۱۰ -۱۱ ساله باسر باند پیچی شده همراه با زنی میانسال را دیدم. بعد ازاینکه نوبت دکتر گرفتند آهسته امدند کنار من نشستند. نگاهی به پسر بچه انداختم، ظاهری خیلی نا مناسبی داشت لباس های کثیف وخونی، دستانش چرکی وناشسته، ناخون های بلند که زیر انها پر چرک که منظره خیلی بدی را ایجاد کرده بود. کمی مکث کردم وبعد واز مادرش پرسیدم: خانم ببخشید چه اتفاقی اقتاده؟ چشم پسرتان چه شده؟ ومادر جواب داد: جوانمرگ سرنارسیده، بی اتیاتی کده! دیشو ارچی گفتوم تنای خو نرو ! گوش نکد.(خطاب به پسر) آلی خوب شدی چیم توکور شد،او جوانمرگ! جواب اته توره چی بیدیوم... .
مدت بعد دکتر آمد نوبتم را به آنهادادم دکتر اصلا"حاضر نشد نگاه کند وگفت:در تخصص من نیست باید برود بیمارستان فارابی تهران. آنها رفتند ومن ماندم.!
حال اگر حوصله دارید میخواهم داستان این حادثه را برای تان باز گو کنم مطمئنا" اگر تا اخر داستان با من باشید پشیمان نخواهید شد. واین هم داستان.
رجب زوار، مردی ۵۵ ساله است که مدت دوسال است که از افغانستان، همراه با ۴ فرزندش به ایران مهاجرت کرده اند. البته رجب زوار دارای ۶فرزند است. که ۴تای اولی دختر ودوتای دومی پسر هستند. دوتا دختر رجب زوار شوهر کرده ودر افغانستان میباشند. ودختران دیگر او هم به اصطلاح دم بخت است.
رجب زوار بار ها با خانمش درد دل کرده که ای کاش دوتا از فرزندان اولش پسر بود تا او در این سن وسال شب وروز کار نکند ومحتاج یک لقمه نان نباشد. وخانمش همیشه اورا دل داری داده بود که خدا بزرگ است هرچه که خیر باشد.
رجب زوار درکار خانه پوست در قسمت سالامبور سازی واقع درشهرک صنعتی چرم شهر کار میکند.او از ترس پلیس هفته یکبار انهم شب های جمعه به صورت در بستی به منزل مراجعه میکند، وشنبه ها صبح زود باز هم به صورت دربستی به محل کارش میرود. رجب زوار از پس مخارج زندگی برنمی اید به همین علت خانم ودخترانش در منزل پسته میشکنند، وپسرانش برای تامین مخارج درس خواندن، در مدرسه خود گردان که توسط خود مهاجرین افغانی اداره میشود، مجبور هستند شب ها با یک چهار چرخ بروند در شهر، کارتن،پلاستیک،شیشه از داخل سطل های زباله جمع کنند.





کریم و رحیم، پسران رجب زوار است. آنها برای جمع کردن زباله کمی کوچک هستند. البته زوباله های کوچه ها مشکلی نیست چون در روی زمین است. کریم ورحیم وبرای جمع کردن جداکردن آنها هیچ مشکلی ندارند، اما مشکل از جای شروع میشود که آنها باید سطل های بزرگ زوباله که شهرداری به تازگی در کنار خیابانها گذاشته است، بگردند، وچیز های از داخل آنها بردارند. ارتفاع این سطل ها برای قد آنها خیلی بلند است، به همین علت آنها مجبور هستند برای جمع کردن ودر آوردن اشیای به درد بخور از داخل این سطل ها، دونفر شان بشودند یک نفر.!
کریم ورحیم زمانیکه به یک سطل زوباله بزرگ میرسند، گاهی همزمان وگاهی هم قبل از آنها چند نفر دیگر مشغول جمع آوری ودر آوردن اشغال های به درد بخور از داخل سطل زوباله است. به همین خاطر کریم مجبور است در چنین مواقعی رحیم را روی دوش خود گرفته وپا های اورا محکم نگهدارد، ورحیم هم تا میتواند خود را به داخل سطل زوباله فروبرده وآشغال های به درد بخور مانند کارتن وپلاستیک وچیز های دیگر را از داخل آن جداکرده به طرف بیرون بیندازد، در غیر این صورت آنها اگر تا صبح هم درکوچه وخیابان بگردند چیزی به دردبخوری عاید شان نخواهد شد.
از زمانیکه شهرداری این سطل های زوباله را کار گذاشته مردم هم سعی میکنند چیز های به دردبخور خود را به داخل آنها بیندازند. این کار آنها دوعلت دارد اول اینکه سعی میکنند خود را متمدن وبافرهنگ نشان دهند. دوم اینکه هر زمان که اشغال خوب ومناسب داشتند آنرا می آورند ودر داخل آن می اندازند وبعد هم کف هردو دست خود را به هم میزنند ودور بری خود را نگاه میکنند. این یعنی اینکه ماهم آشغال داریم. و آشغال های دیگری، مانند پس مانده غذای خود را اصلا از منزل خارج نمیشوند ولای درب منز را باز نموده به طرف کوچه پرتاب میکنند.
دوشب قبل کریم مریض شده، وتشخیص دکترهم این است که آنفولانزای خوکی(که اسم جدیدش نوع آ )است، گرفته وباید استراحت مطلق داشته باشد.به همین علت رحیم مجبوراست چند شبی تنهاکارکند.
سردی هوا از یک طرف وسنگینی چهار چرخ ازطرف دیگر، وضعیت را برای بدن نحیف رحیم، وخیم کرده وخلق اوتنگ شده است. با خود میگوید:
چقدر این چهار چرخ سنگین بوده. بیچاره کریم چطوری هر شب این چهار چرخ را ساعت ها هول میدهد وهیچ وقت هم کمک نمیخواهد. یادم باشد از این به بعد حتما" کمکش کنم.
رحیم با هر زحمتی هست چند کوچه وخیابان را دور میزند، چیزی به دردبخوری گیرش نمی اید. به هرسطل زوباله بزرگ که میرسد، میبیند که دیگر همکار هایش چطوری آشغالهای به درد بخور را از داخل آن بیرون می آورد ودر داخل کیسه های خود می اندازد. رحیم میخواهد نزدیک برود اما یاد حرف کریم می افتد که گفته بود:
رحیم جان اوش کن ده سطلای کلان نزدیک نشوی، خطر ناک است.
رحیم به راهش ادامه میدهد ساعتی هم در کوچه وخیابان دور میزند. درب هر پلاستیک زوباله را باز میکند ودوباره مبینند. همیشه از این کار متنفر بوده چون تا درب کیسه های پلاستیک باز نکنی نمیشود فهمید داخل ان چیست، وزمانیکه باز میکنی چیز های داخل ان میبینی که حالت را بهم میزند. از غذای های شب مانده گرفته تا مای بی بی پر مدفوع، پنبه های خونی وبد بوی وپقّانی روغنی و لاشه سوسک وموش و... .
رحیم به شدت احساس سرما میکند. حس میکند انگشتانش در اختیار او نیست. به ناچار تصمیم میگیرد به منزل برگردد، اما کیسه همچنان خالی است واو نتوانسته چیزی جمع کند. باخود میگوید اگر خانه بروم حتما" به من میخندند، ومیگویند: رحیم بی عرضه است چیزی نتوانسته جمع کند. یاد حرف مادرش می افتد که گفته بود:
رحیم نان تیار میخوایه. ومتعاقب ان خنده خواهرانش... .!
رحیم از تمام زورش استفاده میکند تا چهار چرخ را هول دهد وزدتر به خانه برسد، واز شر این سرمای بی رحم خلاص شود.





بین راه چشمش به یکی از همان سطل های بزرگ زوباله می افتد. از اینکه دور سطل زوباله خلوت است تعجب میکند. باخود میگوید: حتما" تاحالا خالی کرده اند، ولی بگذار نگاهی بیندازم. نزدیک میرود. هر کاری میکند قدش نمیرسد تاببیند داخل سطل زوباله چیست. کله خود را بالا میبرد وسر دوانگشت پایش می ایستد. اما فایده ندارد نمیتواند داخل سطل زوباله را نگاه کند. لگدی محکمی به سطل زوباله میزند وزیر زبان به شهردار فهش میدهد، که چرا این سطل هارا گذاشته وکار اورا سخت کرده.
رحیم نگاهی به کیسه وچهار چرخ خود می اندازد ونگاهی هم به سطل زوباله. میخواهد قید سطل زوباله بزند وبرود اما کیسه اش خالی است. ناگهان فکری به سرش میزند. چهار چرخ خود نزدیک سطل زوباله می آورد. وروی میله های کنار آن می ایستد. چهره اش باز میشود. از خوش حالی میخواهد فریاد بزند اما از ترس اینکه دیگر همکارانش خبر شود سکوت میکند. بلی: داخل سطل دست نخورده است.
یاد حرف کریم می افتد که در چنین مواقعی میگفت:
رحیم جان، برار قند نا امید نباش، جویند یابنده است.
رحیم سعی میکند تا محتویات داخل سطل زوباله را خوب نگاه کند. اما دست او نمیرسد. ازطرفی هم میترسد که نکند داخل سطل بیفتد وابرو ریزی شود. چون در این موقع از شب جز همکاران خودش در جند کوچه آن طرف تر کسی دیگر نیست که کمک کند. از آنها هم اگر کمک بخواهد مطمئنا" تا آخر عمر به او خواهند خندید. به هین خاطر سعی میکند کارش را بدون سر وصدا انجام دهد.
رحیم کمی با اشغالهای داخل سطل ور میرود. چند تا بطری پلاستیکی ومقدار کارتن هم جدا میکند.
رحیم در زیر اشغالها ودر ته سطل عکس مهتاب را میبیند. کمی دقت میکند تصویری شبیه خودش را هم میبیند، اما تصویر واضح نیست وکمی تار است. رحیم دست خود دراز میکند تا تصویر را لمس کند اما دستش نمیرسد، به سر انگشتان پا هایش فشار می اورد تاکمی قدش بلند تر شود وهمزمان دست خودرا هم دراز میکند تا تصویر را بگیرد. چهار چرخ تکانی میخورد، ورحیم احساس میکند به سمت اسمان پرواز میکند وبه مهتاب نزدیک ونزدیک ترمیشود. رحیم یاد شب های گرم تیر ماه می افتد، زمانیکه کولردستی انها خراب شده بود واو وکریم برای فرا از گرمای شب های تابستان به پشت بام خانه رفته وخوابیده بودند. در ان شب رحیم با کریم در باره مهتاب که نور کم رنگ خود را تقدیم زمین کرده بود خیلی صحبت کرده بودند، ورحیم به کریم گفته بود که خیلی آرزو دارد روزی بتواند به مهتاب سفرکند. وحالا فکر میکرد که دارد آرزو یش بر آورده میشود. رحیم ارام ارام به طرف اسمان میرود وبه مهتاب نزدیک ونزدیک تر میشود. از اینکه میتواند مهتاب را به دست بگیرد ولمس کند خوشحال میشود. نزدیک که می رسد میخواهد مهتاب را بگیرد، اما مهتاب دو تیکه میشود. نیمی تاریک ونیمی روشن، وبعد هم احساس سوزش در صورت وگرما در قسمت بالای سر.


لحظه ای بعد رحیم است و


ناله های کودکانه در دل شب .!